تبليغاتX
ما همه رهگذره راهه هميم
 
سخنان همگون و مکرر در قران کريم
کلمه
عقل 49 و نور 49 بار آمده است
محمد و شريعت به يک اندازه
نماز 5 بار
حيات 154 بار مرگ 154 بار
ماه 12 بار
دريا 32 بار خشکی 13 بار
(به تناسب تعداد خشکی ها و دريا های موجود بر روی زمين)
کلمه روز 365 بار آمده است

 

پاک و منز ه است خدايی که همه ممکنات عالم را جفت آفريد چه از نباتات(و حيوانات)و
چه از نفوس بشر و ديگر مخلوقات که شما از آنها آگه نيستيد
سوره يس 36
همانا در خلقت آسمان ها و زمين برای اهل ایمان ايات و ادله قدرت الهی پديدار است
سوره جاييه 2
Faith is like a strong Rope that connects mountains remember you are hanging on that rope don't let go!
There is only one hope for Mankind and that is Faith.

 

در بيکرانه زندگي دو چيز افسونم ميکند: آبي آسمان را که ميبينم و ميدانم که نيست و خدا را که نميبينم و ميدانم که هست

|+| نوشته شده توسط رهگذر در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386  |
 

دفاع از حريم ولايت

 


وقتى اميرالمومنين على عليه‏السلام را با آن طرز فجيع و دلسوزانه براى بيعت اجبارى با خليفه غاصب ابوبكر به مسجد مى‏بردند و آن بى‏احترامى‏ها را نسبت به حضرت روا داشتند، اميرالمؤمنين عليه‏السلام در تمامى مدت نگاهش را به در دوخته بود و كلامش را طول مى‏داد، گويا منتظر است، تا شايد زهرايش از در رسد و او را از چنگال آنان برهاند. زهراى (س) زخمى، زهراى خسته و تن به تاول نشسته همين كه از فرياد بچه‏ها و اشهاى زينب و ام‏كلثوم كه به صورتش مى‏ريخت براى لحظه‏اى به هوش آمد، بلافاصله پرسيد «اين على؟» فضه على كجاست؟ و تا شنيد كه او را به مسجد بردند تاب نياورد. گرچه توان ايستادنش نبود اما على را هم نمى‏توانست در چنگال دشمن تنها بگذارد. بى‏درنگ به طرف مسجد دويد! نمى‏دانم كدام توان او را اينگونه برپا نگه داشته بود؟ همه فكرش على (ع) بود، در دلش هم درد خودش نبود، درد على (ع) بود، او خوب مى‏دانست كه اگر دير برسد چه بسا ديگر هرگز امامش، على عليه‏السلام را نبيند. در راه نمى‏دانم چند بار اما بارها از سر درد نشست! فضه و زنان بنى‏هاشم گردش را گرفته بودند. ناگهان تمامى نگاه‏ها به در دوخته شد. هان زهرا (س) آمد و چه به موقع، با پيراهن رسول (ص) بر سر، و دست حسنين در دست، اما با بالى شكسته و چشمى پراشك. فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها، چندين بار صيحه زد درد توانش را برده بود، گريه امانش نمى‏داد. همه چشمها به اشك نشست، صداى هق هق گريه مسجد را برداشت، همه بر معصوميت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه و مظلوميت على عليه‏السلام مى‏گريستند. در و ديوار هم مى‏گريست ناگهان طنينى خدايى در فضاى مسجد پيچيد گويا پيامبر است كه سخن مى‏گويد: «خلو عن ابن عمى فوالذى بعث محمدا بالحق لئن لم تخلوا عنه لاشترن شعرى و لاضعن قميص رسول‏اللَّه على راسى و لاصرخن الى اللَّه تبارك و تعالى فما ناقه صالح باكرم على اليه منى و لا الفصيل باكرم على اللَّه من ولدى». رها كنيد پسر عمويم را، قسم به خدايى كه محمد را به حق فرستاد اگر دست از وى (اميرالمؤمنين عليه‏السلام) برنداريد سر خود برهنه كرده و پيراهن رسول خدا را بر سر افكنده و در برابر خدا فرياد برخواهم آورد و همه‏تان را نفرين مى‏كنم. به خدا نه من از ناقه‏ى صالح كم‏ارج‏تريم و نه كودكانم از بچه‏ى او كم‏قدرتر

 

 

چرا پهلوي مادر شكسته شد


يكى از اهداف غاصبين آن بود كه در اعلا درجه‏ى جهل به احكام الهى و قوانين اجتماعى مى‏خواستند خود را بعنوان قانون‏گذارانى كه در قبض و بسط امور يد دارند جلوه دهند. آنها هم براى بدعتهاى آينده‏ى خود نياز به چنين خودنمايى داشتند و هم براى مسائلى كه هر ساعت براى اسلام پيش مى‏آمد و بالاخره بايد جوابى براى آن آماده مى‏كردند. و پيداست كه قانون از قداست خاصى برخوردار است و بايد نمود كار را طورى پيش بياورند كه ظاهر دينى آن حفظ شود. غصب فدك را با همين نقشه آغاز كردند، و پس از جعل حديث «ان اللَّه ابى ان يجمع النبوة والخلافة فى اهل بيت واحد» كه ايامى پيش دست به جعل آن زده بودند، اكنون اقدام به دومين جعل در اسلام نمودند و حديثى تحت عنوان «النبى لايورّث» آماده كردند كه اين اقدام ضد دينى خود را دينى جلوه دهند، و از قداست نام پيامبر صلى اللَّه عليه و آله استفاده كنند. با عنوان حديث آنحضرت به جنگ دين بيايند و عملاً ثابت كنند كه قادر به چنين كارى هستند. از سوى ديگر بعنوان اينكه مى‏خواهيم درآمد فدك را در راه جهاد با مرتدين به مصرف برسانيم و با آن اسلحه بخريم و لشكر مسلمين را نظام بدهيم ظاهر جالبى به كار خود دادند. لابد تاريخ فراموش كرده است كه با همين اموال خالد بن وليد را سراغ قبيله‏اى فرستادند كه بخاطر استقامت بر خلافت اميرالمؤمنين عليه‏السلام و نپذيرفتن حكومت غاصبين مورد حمله قرار گرفتند و مالك بن نويره بدست آنان كشته شد و خالد در همان شب با همسر او زنا كرد!! همچنين با شاهد خواستن از فاطمه عليهاالسلام چنين وانمود كردند كه در مسئله‏اى كه اموال مسلمين مطرح است حتى از فاطمه عليهاالسلام شاهد مى‏خواهند و گويى اين اندازه پايبند به احكام دين هستند! از جهتى ديگر اجماع مسلمين را مطرح كردند و اينكه غصب فدك هر اندازه خلاف و ضد دين باشد مردم طرفدار آن هستند و ما بخاطر مردم اين كار را مى‏كنيم و الا خود چنان تمايلى به آن نداريم. با اين كار رنگ تقدس ديگرى به كار خود دادند و بعنوان يكى از پايه‏هاى قانون‏گذارى خود آن را مستحكم نمودند. اينها همه بعنوان قدرت‏نمايى بود تا نشان دهند با سابقه‏ى جهل مطلقى كه دارند اخيراً قادر به بدعتگزارى هستند و گويا چيزهايى از دين فهميده‏اند و كم‏كم مشغول تكميل مراحل آن هستند. البته اسلام يك روز و دو روز نبود كه اين جهل ظاهر نشود و اين مقدس نمايى برهم نريزد. در طول خلافت غاصبانه هر روز سؤالهاى دينى تازه‏اى پيش مى‏آمد و مسائل تازه‏اى مطرح مى‏شد كه ناآگاهى غاصبين نسبت به احكام دين روز بروز روشن‏تر مى‏گشت و آنچه درصددش بودند به طور معكوس ظهور مى‏كرد



 

سخني از مادري مهربان


 

بسم رب الزهرا



 

حضرت فاطمه ( س) دخت حضرت محمد اعظم ( ص) و خديجه الكبري كه پدرش اورا ام ابيها- ام الائمه و ام الحسنين خطاب ميكرد. حضرت فاطمهه سرور زنان بهشت ميباشد كه ملقب به سيده النسا العالمين است زيرا نور فاطمه (س) قبل از آفرينش زمين و آسمان آفريده شده است لذا پاكترين زن عالم و سرور همه زنان عالم هستند
در آن روزگاران كه زن نزد اعراب دژخيم موجود ناپسنده شناخته مي شد ودست بيدادگران پرده اي از جهل نابودي را بر روي زنان كشيده بود و قهر سياه تعصب بال آرزوهاي زنان را بر چيده بود و زمانيكه ضرباهنگ ستم شب پرستان عقربه زمان را بسوي سياهي و تباهي اسلام چرخانده بود و گل دانش علم در باغ زنان عرب اسير طوفان خشم بدشدگان شده بود حضرت فاطمه ( س) بدستور پدر و همكاري وهم ياري شوهر بر خلاف اراده سياه بد اندشان وددنيا پرستان با توكل به خداونددر فراز جهان علم پروبال گشود در گفتار و كردار با يكتا پرستي و جهاد ديني سياسي و اجتماعي كه از رسول خدا (ص) كرامت انساني بود اعطا شد در زمانيكه كه حق تعين سرنوشت و انتخاب همسرش به امرو رضاي خداوند به فاطمه (س) واگزار شد كا ريكه چندين سال بعد دراروپا برخي برخي از متفكران و انديشمندان متحجرشان مدعي آن بودند
حضرت فاطمه (س) شاهد ايثارگري و شجاعتهاي خالصانه پدر و مادر بود كه از اين خصايل برگزيده شان درسهاي بزرگي ميتوان آموخت. از پيغمبر اعظم ( ص) نقل شده است " ذرات وجود دخترم فاطمه از ايمان بخداوند آكنده است و هر لحظه بفكر خداست و از ياد او غافل نميباشد

سير خلقت نورانى حضرت زهرا
و در حديثى از امام صادق- عليه‏السلام- آمده است كه: «جز خدا هيچ نبود، پس خداوند پنج نور را از جلال و عظمت خود آفريد و براى هر يك از آن انوار، اسمى از اسماى الهى بود. خدا «حميد» است و اين اسم در محمد- صلى اللَّه عليه و آله- ظهور يافت. خدا «اعلى» است كه در اميرالمؤمنين على- عليه‏السلام- ظهور يافت. و براى خدا «اسماى حسنى» وجود دارد كه نام حسن و حسين- عليهماالسلام- از آن اسماء مشتق است. و از اسم «فاطر» او، نام زهراى اطهر، فاطمه اشتقاق پيدا كرد پس وقتى كه آن انوار را آفريد، اينها را در ميثاق قرار داد، پس در طرف راست عرش جا گرفتند. و خدا فرشتگان را از نور آفريد پس وقتى كه فرشتگان به اين انوار نظر كردند، امر و شأن اينها را بزرگ شمردند و تسبيح را (از آنها) فراگرفتند و اين مطابق با گفته‏ى فرشتگان است كه در قرآن آمده است: به حقيقت ما (در انتظار اوامر الهى در تدبير عالم) صف كشيده‏ايم. و به راستى ما تسبيح كننده‏ايم، و آن هنگام كه آدم- عليه‏السلام- را آفريد آدم به سوى اين انوار از طرف راست عرش با دقت نظر نموده عرض كرد: اى صاحب اختيار من! آنان كيستند؟ خداى متعال در پاسخ فرمود: اى آدم! آنها برگزيدگان من و خواص من هستند، اينها را از نور عظمت و بزرگى‏ام آفريده‏ام و از اسمهاى خودم اسمى را براى اينها برگرفتم، پس عرض كرد: اى پروردگارم! به حقى كه تو بر اينها دارى اسمهاى اينها را به من بياموز، پس خداى متعال فرمود: اى آدم! اين اسمها نزد تو امانت باشد (كه) سرّ و رازى از راز من است. غير تو نبايد بر آن آگاه شود جز به اذن من، عرض كرد: پروردگارم قبول كردم. خداوند پس از گرفتن اين پيمان، اسمهاى آنها را به آدم- عليه‏السلام- تعليم داد. و به فرشتگان عرضه كرد، هيچ كدام به آنها عالم نبودند، پس در پاسخ قول خداى متعال كه فرمود: مرا از نامهاى اينها خبر دهيد اگر راست مى‏گوييد، عرض كردند: منزهى تو! براى ما علمى نيست جز آنچه به ما آموخته‏اى. همانا تو عالم و داراى حكمتى. (آنگاه خداوند) فرمود: اى آدم! فرشتگان را به اسمهاى آن انوار خبر ده، پس وقتى كه اينها را به اسماء خبر داد، فرشتگان دانستند كه اين مطلب (در نزد آدم) به امانت گذاشته شده و آدم به سبب آگاهى از آن، فضيلت و برترى يافته است. سپس امر به سجده‏ى آدم- عليه‏السلام- شدند؛ زيرا كه سجده‏ى ملائكه، فضيلتى براى آدم و عبادت براى خداى متعال بود. چون كه سجده ملائكه، سزاوار آدم بود» (1)
1- تفسير فرات، ص 11، ط نجف


 

|+| نوشته شده توسط رهگذر در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386  |
 
                                        

                                           نهال عشق ........

 

      

خداوند  نهالی از عشق  را در درون ما به امانت قرار داده اند

 تا ما  آنرا با  صفای دل آبیاری و  پرورش دهیم

در نتیجه آنانی که باغبانی قدرشناسی باشند

 شاهد شکوفایی و ببار نشستن این نعمت الهی خواهند بود 

                        .•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.

 

                                             خدایا


من می خوام نماز آشتی بخوانم من می خواهم رشته دوستی با تو را گره بزنم من آمده ام تا گذشته ها را با هم فراموش کنیم من با تو هزار حرف ناگفته دارم هزار نماز ناخوانده ، هزار نامه نا نوشته ، ای کسی که اسرار قلبها بر تو روشن است و راز دل کوچک مرا هم می دانی .. تو می توانی راه مرا به سوی خود هموار کنی
ای بخشنده ترین مرا ببخش که دیر تو را پیدا کردم مرا ببخش که نور تو را در دلم خاموش کردم مرا ببخش که با بازی ها و بازیچه ها تو را فراموش کردم تو را از خانه دل بیرون راندم مرا ببخش که پرواز نکردم که پرشکسته بودم

ای خدای من که پس از جدایی ات دوستی نداشتم ای خدایی که اگر همه عالم به من مهر بورزند و تو با من نباشی من غریبم و اگر تو با من باشی من در تنهایی هایم هم تنها نیستم

تو به دنبال من آمدی تو مرا صدا می کردی و نشانه
هایت را نشانم می دادی

خدای ناپیدای پیدا من تو را در تنهایی هایم پیدا کردم من تو را به ساده ترین زبان می خوانم من حرفهای قشنگ بلد نیستم من دلم می خواهد که خوب باشم که آنچنان باشم که تو می خواهی آنچنان باشم که دوستم بداری چون تو آنچنانی که از ته دل دوستت دارم
...

 

 .•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.

 


عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظارو انتظار

عشق يعني هر چه بيني عكس يار
عشق يعني ديده بردر دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني سوز ني،آه شبان
عشق يعني معني رنگين كمان
عشق يعني شاعري دلسوخته
عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني خون لاله بر چمن
عشق يعني شعله برخرمن زدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن
عشق يعني يك تيمم، يك نماز
عشق يعني عالمي رازو نياز
عشق يعني با پرستو پر زدن

عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق يعني چون محمد پا به راه
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
عشق يعني بيستون كندن به دست
عشق يعني زاهد اما بت پرست
عشق يعني همچو من شيدا شدن



.
 .•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.



ببین چقدر فرق است

در دنیای مهربانیها

حتی سنگ ها هم حرف میزنند
درختان می رقصند
و پرنده ها عاشق می شوند

ولی در دنیای تردید ها

حتی آدمها هم نمیتوانند

حرف بزنند
برقصند
و یا عاشق شوند

پس بیا زیباتر نگاه کنیم
به رویاهای شیرین 



 .•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.



‏من درد مشترکم
‏مرا فرياد کن
‏درخت با جنگل سخن ميگويد
‏علف با صحرا
‏ستاره با کهکشان
‏و من با تو سخن ميگويم
‏نامت را به من بگو
‏دستت را به من بده
‏حرفت را به من بگو
‏قلبت را به من بده
‏من ريشه هاي‌ تو را دريافته ام
‏با لبانت براي همهٔ ي لبها سخن گفته ام
‏و دست هايت با دستان من آشناست


 

 .•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.

 

 

بزرگی ميه:

مواظب کلامت باش چون تبديل به انديشه می شود

مواظب انديشه ات باش چون تبديل به کردار می شود

مواظب کردارت باش چون تبديل به عادت می شود

و مواظب عادتت باش چون به سرنوشت تبديل می شود.

 

 

               ما همه رهگذره راهه هميم

         http://www.orkut.com/Community.aspx?cmm=22031406

                                                              http://www.orkut.com/Community.aspx?cmm=22369463

 

                                                               http://ya12emam.blogfa.com/
         
                                                  

|+| نوشته شده توسط رهگذر در دوشنبه سوم مهر 1385  |
 

                     

                        

چون به درگاه رهه عشق رسيدی
کرنش کن
که در آنجا به ادب شاه و گدا ميآيند


 

¸.•*´¨´¨*•.¸

 

 

انسان، پس از اعتقاد به خدا و اداي تكليف نسبت به آفريدگار خويش،

 در بعد سعادت ابدي كامياب است

 و پس از اعتقاد به اهميت عدالت و اجراي آن

 (كه آزادي معقول نيز در دل آن نهفته است)،

 در سعادت اجتماعي و رسيدن به زندگي سالم اين‌جهاني به چيزي نيازمند نيست.

 

¸.•*´¨´¨*•.¸

 


ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست *

تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز


 

¸.•*´¨´¨*•.¸

 

 

بالاترين مرتبه خردمندي - پس از ايمان به خدا -

 جلب دوستي مردم است،

 و نيكي كردن در حق هر كسي؛

 چه خوب باشد چه بد.

 

                 

 

¸.•*´¨´¨*•.¸

 

.

 

خدایا هدایتم کن زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است

خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم

جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.

خدایا من کوچکم ضعیفم ناچیزم پرکاهی

در مقابل توفان ها هستم به من دیده ای عبرت بین ده

تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به راستی

بفهمم و به درستی تدبیر کنم. خدایا دلم از ظلم و ستم

گرفته است تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره

ستمگران و ظالمان قرار مده. خدایا می خواهم فقیری بی نیاز

باشم که جاذبه های مادی زندگی مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند

خدایا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در

غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم.

خدایا دردمندم روحم از شدت درد می سوزد

قلبم می جوشد احساسم شعله می کشد

و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند

خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز

جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند.

سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد.

 

                   

                   ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸ 

 

|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه سی ام شهریور 1385  |
 
خوشا آنان که زيبايند و نور خدا در دل دارند

 `                                           ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸

 

  زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا

نه دامیست نه زنجیر، همه بسته چراییم؟

چه بنداست، چه زنجیر که برپاست خدایا


عشق به رنگ دریاست

به رنگ آسمان است

به رنگ چار فصل خدا میماند

عشق بهار زیباست

بهار بی خزان است

هدیه یی از از خدای عاشقان است


                         


بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که نا ناگه زیکدیگر نمانیم

چو مومن آینه مومن یقین شد

چرا با آینه ما رو گردانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذوقل هوالله

چرادر عشق همدیگر نخوانیم

غرض ها تیره دارد دوستی را

غرض ها را چرا ازدل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوثه دادن

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا

به هستی متهم ما زین زبانیم



مولانا

 

                   ▒▓▒▓°▓▒▓°▓▒▓°▓▒▓▒▓

 

این ابر ها از هم پاشیده میشن

چون آفتابیست، پنهان در عقب این ابرها

و این آفتاب تابیدنیست

طلوع میکند این آفتاب

آه! چقدر قشنگست این طلوع

این طلوع تنها طلوع آفتاب نیست

طلوع برخاستن ماست

طلوع کوشیدن ماست

طلوع مفاومت در برابر مشکلات است

طلوع صبر است

 

ای خدا ای نقش بند جان وتن

با تو این شوریده دارد یک سخن

فتنه ها بینم درین دیر کهن

فتنه ها در خلوت و در انجمن

عالم از تقدیر تو آمد پدید؟

یا خدای دیگر اورا آفرید؟

ظاهرش صلح و صفا باطن ستیز

اهل دل را شیشهءدل ریز ریز

صدق و اخلاص و صفا باقی نماند

آن قدح بشکست و آن ساقی نماند

                      
         

 

                 speak out ur experience

|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه سی ام شهریور 1385  |
 
 

             ما همه رهگذره راهه هميم 


(`“•.¸(`“•.¸ ¸.•“´) ¸.•“´)¸.•“´)
«`“•.¸.¤... ¤.¸.•“´»(¸.•` * (¸.•` *
(¸.•“´(¸.•“´ `“•.¸)`“ •.¸)
¸.•´
( `•.¸
`•.¸ )     
 ?    
How close r you to GOD 

      

                        speak out ur                   experience


         


|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه سی ام شهریور 1385  |
 

خوشا
آنان که زيبايند و نور خدا در دل دارند        

          ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.                                                    

¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸

      

چشم دل بگشا تا حقيقت بيني
صد راز پيدا و پنهان بيني

دل خود صاف كن آئينه اي باش
با حقيقت آئينه اي آهني باش.
رويا
چيزيست كه ما دوست داريم اتفاق بيفتد و واقعيت آن چيزيست كه بالذاته اتفاق مي افتد
عشق حقيقي تر از آن است که پشت ابري پنهان شود
.حقيقت را کسي ميگويد که براي تو زندگي مي کند .
كائنات و دنيا بر مدار واقعيت مي چرخد
بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كن و جزيي از ان شو
هر روز براي ما پيام تازه اي است
ذهنت را براي منظري ديگر بگشا
زندگي تکرار تفکر در حلقه حيات است
زندگي معماي وجود در تفکر بشر است
زندگي يک مشکل است با ان روبرو شو.
زندگي يک تجربه است ان را مرور کن.
زندگي يک موفقيت است لذت ببر.
زندگي يک هديه است ان را دريافت کن
 
 
¸.•*´¨´¨*•.¸
 
هياهوی اين شهر غريب؛ می خواهد نگذارد که تو حرفهايم را بشنوی...
اما من با تو سخن می گويم.. رساتر از هميشه...
و تو حرفهايم را می شنوی... روشن تر از هر روز...
بگذار از عشق سخن نگويم...
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم؛
چرا که من عشق را با کلام در نيافتم...
برای من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا..
چيزی است وسيع تر از همه اينها؛
وسيع است و با نجابت.. مانند دلت...
با شکوه است و پر رمز و راز.. همانند چشمانت..
عميق است و پر از صداقت... همانند انديشه هايت....
بگذار دريا بداند رقيبی دارد به زلالی قلبت.. وبه ژرفناکی نگاهت
..و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها..
و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار.. به تماشا نشسته ام!
چه رازيست در اين فاصله.. نمی دانم
که هر چه ميگذرد مرا شيداتر می کند...
و من؛ شيدا می مانم..
....
بگذار از عشق سخن نگويم؛
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم....
 
 

¸.•*´¨´¨*•.¸

 

 

هر كسي جايگاهي دارد و درك جايگاه خود هنر است وذخيره و گنجايش يك انسان مهم است پس در اندازه باش
با آدمها معامله نكن و انتظاري از آنها نداشته باش فقط به آنها عشق بورز و همه چيز هايت را از خدا طلب كن

وقتي پاي دلم در كار باشد هر كاري را خواهم كرد فقط بخاطر احترام به خودم
در حضور باش هر كجا كه هستي مهم نيست كجا تمام و كمال در حضور باش
زندگي معما نيست يك راز است
بدي را با عدالت پاسخ دهيد مهرباني را با مهرباني
هر چيزي لايق دل بستن نيست به آن چيزي دل ببند كه جاودانه باشد
 

 

¸.•*´¨´¨*•.¸

 

 صو ر تگر نقا شم هر لحظه بتی سا ز م

و آ نگه همه بتها ر ا د ر پیش تو بگد ا زم

صد نقش بر ا نگیز م با ر و ح د ر آ میر م

چو ن نقش تر ا بینم در آ تشش ا ند ا ز م

هر گل که ز من رو ید با خا ک تو میگو ید

با مهر تو همر نگم با عشق تو انبا ز م

 

¸.•*´¨´¨*•.¸

 

 

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم ازوست

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم ازوست



 

¸.•*´¨´¨*•.¸



گفتمش راز جهان
گفت به دانايي نيست
گفتمش ديدن جان
گفت به بينايی نيست
گفتمش ديوانه و شيدا شده ام ، مقصد چيست
گفت بيداری دل
گفتمش آن دل كه رها گشت كجا خواهد رفت
گفت ، جای نرود قبله كه هر جايی نيست
گفتمش اين همه گويند و سرايند از عشق
گفت ، غير از اين راهی نيست
گفتمش پير تو آقای تو مولای تو كيست
گفت در دشت جنون پيری و مولايی نيست
گفتمش از نور خدا جلوه حق صحبت كن
گفت جز آينه چشم تو دريايی نيست


 


                          ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸

                      “•.¸(`“•.¸ (`“•.¸(`“•.¸ ¸.•“´) ¸.•“´)¸.•“´)¸.•“

                                   (`“•.¸(`“•.¸ ¸.•“´) ¸.•“´) 
                                         * ' •.¸)  * (¸.•' *

 

|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه سی ام شهریور 1385  |
 
 

                                                              

 هله نوميد نباشي كه ترا يار براند
گرت امروز براند نه كه فردات بخواند
دراگر برتو ببندد مرو و صبر كن آنجا
زپس صبر ترا او به سر صدر نشاند
وگراو بر تو ببندد همه ره ها و گذرها
ره پنهان بنمايد كه كس آن راه نداند
نه كه قصاب به خنجر چو سر ميش ببرد
نه هلد كشته خويش را، كشد آنگاه كشاند
چو دم ميش نماند زدم خود كندش پر
تو ببيني دم يزدان به كجاهات رساند
به مثل گفتم اين را وگرنه كرم او
نكشدهيچ كسي را ، زكشتن برهاند
همگي ملك سليمان به يكي نور ببخشد
بدهد هردو جهان را و دلي را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالش
به كه ماند ، به كه ماند ، به كه ماند ، به كه ماند
هله خاموش كه بي گفت از اين مي همگان را
بچشاند ، بچشاند ، بچشاند ، بچشاند

مولانا ، ديوان شمس
 
 
 
               

 ¸.•´ ( ´•.. .آرزو دارم دلت مثل بهار
´•.¸ ). ..پر شود از لحظه هاي ماندگار
¸.•)´ ...زندگيت خالي از اندوه و غم
(.•´ ...لحظه هاي شادماني بي شمار
´*..... خانه قلبت پر از گلهاي ياس
*´¨) ...نغمه خوان خانه ي قلبت هزار
´•.¸... باغ احساست پر از گلهاي ناز
´•.¸ ).. همچو يك قالي پر از نقش و نگار
¸.•)´.... روزهايت هر يكي بهتر ز قبل
(.•´ . .خوش بود بر كام تو اين روزگا
´*..... همچو شمعي باشي و همراه گل
*´¨) ..من بگردم دور تو پروانه وار
¸.•)´...تو بيا و تو ي چشمانم بخوان
(.•´ ...انتظار يک نگاه بيقرار
 
 
 
                       .•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•. 
 
 
|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه سی ام شهریور 1385  |
 
 

خوشا آنان که زيبايند و نور خدا در دل دارند

         ´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨` 

 

Trust in God! mean,

 belief

 

and faith

 

 

How close r you to GOD ?  

    
speak out ur experiences

 

|+| نوشته شده توسط رهگذر در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385  |
 
 خوشا آنان که زيبايند و نور خدا در دل دارند

 

ملا صدرا

 

بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا!
و مغز هايتان را از هر انديشه خلاف
و زبان هايتان را از هر گفتار ِناپاك
و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره ي شما، با كاسه يي خوراك و تكه اي نان مي نشيند و بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفه هاي ترازويتان را ميزان ميكند و در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز ميخواند...
مگر از زندگي چه ميخواهيد
كه در خدايي خدا يافت نميشود،
كه به شيطان پناه ميبريد؟
كه در عشق يافت نميشود كه به نفرت پناه ميبريد؟
كه در سلامت يافت نميشود كه به خلاف پناه ميبريد؟
اي برادر ها! خواهر ها!قلب هايتان را از حقارت كينه تهي كنيد
و با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي پرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه مي پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي انديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي ...

 

@@•*´¨`*•,@@¸.•*´¨`*•@@

 

خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان؛ اما به قدر فهم تو كوچك ميشود،
و به قدر نياز تو فرود مي آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود، و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود، و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود، و به قدر دل اميدواران گرم ميشود... پــدر ميشود يتيمان را و مادر.
برادر ميشود محتاجان برادر ي را. همسر ميشود بي همسر ماندگان را. طفل ميشود عقيمان را. اميد ميشود نا اميدان را.
راه ميشود گمگشتگان را. نور ميشود در تاريكي ماندگان را. شمشير ميشود رزمندگان را. عصا ميشود پيران را. عشق ميشود محتاجان ِ به عشق را...
خداوند همه چيز ميشود همه كس را به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
اي مسلمانان! اي پيروان ِ آقاي ما علي!
بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا!
و مغز هايتان را از هر انديشه خلاف
و زبان هايتان را از هر گفتار ِناپاك

 

                                                     *•.¸¸.•*

|+| نوشته شده توسط رهگذر در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385  |
 
 
بالا